ذبيح الله صفا
699
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سيلاب سرشك از در او مىبردم آه * عمرى اثر گريهء بىحاصلم اينست * اگر بينم كه از كويش كسى دلشاد مىآيد * فريبى كز وى اول خورده بودم ياد مىآيد بدام انتظار او من آن مرغ گرفتارم * كه جانم مىرود تا بر سرم صياد مىآيد * نوميد چو آيم بسر كوى تو گويم * اميد كه اينبار چو هربار نباشد فرياد از آن لحظه كه درد دلم آنشوخ * پرسد ز من و قوت گفتار نباشد * دور از تو گريه هم نتوانم بكام كرد * ترسم كه سيل اشكم ازين دور تر برد سر در جهان نهاد ضميرى سرشك تو * ترسم ز جور يار بعالم خبر برد * آنچه مىبينم برويت نيست با روى دگر * ورنه مىدادم ز جورت دل ببدخوى دگر ز آنهمه خوارى كه آمد بر من از عشقت نماند * پاى رفتن ز آستانت بر سر كوى دگر * مىكشد سرو قدت را بكنارم امروز * آرزويى كه بديدار تو دارم امروز آنچه دوشينه به من حسرت ديدار تو كرد * بدعا آه اگر دست برآرم امروز * درمانده به درد دل بىحاصل خويشم * رو همدم و بگذار به درد دل خويشم گيرد همه كس روز جزا دامن قاتل * جز من كه بجان منفعل از قاتل خويشم * فريب بين كه فرستد نويد وصل دمادم * به اين خيال كه شايد در انتظار بميرم نداده وعدهء وصلم بروز حشر ضميرى * ز بيم آنكه مبادا اميدوار بميرم * دگر از حال خود با يار مىدانم چه مىگويم * به او گر مىرسم اينبار مىدانم چه مىگويم به او گر مىرسم اظهار رنجش مىكنم اما * نمىرنجانمش بسيار و مىدانم چه مىگويم *